بگو غزل که به صد قرن خلق این خ

خرید بک لینک
بگو غزل که به صد قرن خلق این خوانند نسیج را که خدا بافت آن نفرسوید 917 به یارکان صفا جز می صفا مدهید چو می دهید بدیشان جدا جدا مدهید در این چنین قدح آمیختن حرام بود به عاشقان خدا جز می خدا مدهید برهنگان ره از آفتاب جامه کنید برهنگان ره عشق را قبا مدهید چو هیچ باد صبایی به گردشان نرسد به جانشان خبر از وعده صبا مدهید به بوی وصل اگر عاشقی قرار گرفت بهانه را نپذیرم بهانه ها مدهید شراب حاضر و معشوق مست و من عاشق مرا قرار نباشد به بو مرا مدهید شراب آتش و ما زاده ایم از آتش اگر حریف شناسید جز به ما مدهید برای زخم چنین غازیان بود مرهم کسی که درد ندارد بدو دوا مدهید چو تاج مفخر تبریز شمس دین آمد لقای هر دو جهان جز بدان لقا مدهید 918 چو کارزار کند شاه روم با شمشاد چگونه گردم خرم چگونه باشم شاد جهان عقل چو روم و جهان طبع چو زنگ میان هر دو فتاده ست کارزار و جهاد شما و هر چه مراد شماست در عالم من و طریق خداوند مبدا و ایجاد به اختلاف دو شمشیر نیست امن طریق که اختلاف مقرر ز شورش اضداد ولیک ملک مقرر نصیبه خردست که امن و خوف نداند کلوخ و سنگ و جماد چراغ عقل در این خانه نور می ندهد ز پیچ پیچ که دارد لهب ز یاغی باد فرشته رست به علم و بهیمه رست به جهل میان دو به تنازغ بماند مردم زاد گهی همی کشدش علم سوی علیین گهیش جهل به پستی که هر چه بادا باد نشسته جان که به یک سو کند ظفر این را که تا رهم ز کشاکش شوم خوش و منقاد چو نیم کاره شد این قصه چون دهان بستی ز بیم ولوله و شر و فتنه و فریاد 919 ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد که عشق جان و خرد را به نیم جو نخرد که عشق شیر سیاه ست تشنه و خون خوار به غیر خون دل عاشقان همی نچرد به مهر بر تو بچفسد به سوی دام آرد چو درفتادی از آن پس ز دور می نگرد امیر دست درازست و شحنه بی باک شکنجه می کند و بی گناه می فشرد هر آنک در کفش آید چو ابر می گرید هر آنک دور شد از وی چو برف می فسرد هزار جام به هر لحظه خرد درشکند هزار جامه به یک دم بدوزد و بدرد هزار چشم بگریاند و فروخندد هزار کس بکشد زار زار و یک شمرد به کوه قاف اگر چه که خوش پرد سیمرغ چو دام عشق ببیند فتد دگر نپرد ز بند او نرهد کس به شید یا به جنون ز دام او نرهد هیچ عاقلی به خرد مخبط ست سخن های من از او گر نی نمودمی به تو آن راه ها که می سپرد نمودمی به تو کو شیر را چه سان گیرد نمودمی که چگونه شکار را شکرد 920 کسی که عاشق آن رونق چمن باشد عجب مدار که در بی دلی چو من باشد حدیث صبر مگویید صبر را ره نیست در آن دلی که بدان یار ممتحن باشد
جوک جدید...

ما را در سایت جوک جدید دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: farhad بازدید: 101 تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 14:41

صفحه بندی